زين العابدين شيروانى

580

بستان السياحه ( فارسي )

نيست آن يك كان احد آيد تو را * زان يكى كان در عدد آيد تو را چون برونست از احد وين از عدد * از ازل قطع‌نظر كن تا ابد چون ازل كم شد ابد هم جاودان * مرد را كى هيچ ماند در ميان چون همه هيچى بود هيچ اين‌همه * كى بُود در اصل جز هيچ اين‌همه حكايت كفت يك ديوانه را مرد عزيز * چيست عالم شرح ده اين يا بخيز كفت هست اين عالم پرنام و ننگ * همچو نخلى بسته از صد كونه رنك كر بدست آن نخل را مالد يكى * آن‌همه چون موم كردد بىشكى چُون همه موم است ديكر چيز نيست * رو كه چندين رنك جز يك چيز نيست چُون همه باشد يكى نبود دُوئى * نه منى برخيزد اينجا نه توئى وادى ششم در بيان حيرت بعد از آن وادىّ حيرت آيدت * كار دايم درد و حسرت آيدت هر نفس آنجا چو تيغى باشدت * هردمى درد و دريغى باشدت ازين هر موى ازين كس نه ز تيغ * مىچكد خون مىنكارد اى دريغ آه باشد درد باشد سوز هم * روز شب باشد نه شب نه روز هم آتشى باشد فسرده مرد اين * با دلى بس سوخته از درد اين مرد حيران چون رسد اين جايكاه * در تحيّر مانده و كم كرده راه هرچه زد توحيد بر جانش رقم * جمله كم كردد از آن كم نيز هم كر به دو كويند مستى يا نهء * نيستى كوئى كه هستى يا نهء در ميانى يا برونى از ميان * بر كنارى يا نهانى يا عيان فانئى يا باقيئى يا هر دوئى * يا نهء هر دو توئى يا نه توئى كويد اصلا من ندانم چيز من * و آن ندانم را ندانم نيز من عاشقم امّا ندانم بر كه‌ام * نه مسلمانم نه كافر پس چه‌ام ليكن از عشقم ندارم آكهى * هم دلى پرعشق دارم هم تهى حكايت نومريدى بُود دل چون آفتاب * ديد پير خويش را يك شب بخواب كفت در حيرت دلم در خون نشست * كار تو بركوى آنجا چون كذشت در فراقت شمع دل افروختم * تا تو رفتى من ز حيرت سوختم من ز حيرت كشتم اينجا همچو مُوى * كار تو چونست آنجا بازكوى پير كفتش مانده‌ام حيران و مست * مىكزم دايم بدندان پشت دست من بسى در قعر اين زندان و چاه * از شما حيران‌ترم اين جايكاه ذرّهء از حيرت عقبى مرا * بيش از صد كوه در دنيا مرا وادى هفتم در بيان فقر و فنا بعد از اين وادىّ فقر است و فنا * كى بود اينجا سخن كفتن روا عين اين وادى فراموشى بُود * گنگى و كرّى و بيهوشى بُود صد هزاران سايهء جاويد تو * كم شده بينى ز يك خورشيد تو بحر كلّى چُون به جنبش كرد راى * نقشها بر بحر كى ماند بجاى هر دوعالم نقش آن دريا بُود * هركه كويد نيست آن سودا بُود هركه در درياى كل كم بوده شد * دائما كم بوده و آسوده شد دل درين درياى پرآسودكى * مىنيابد هيچ جز كمبودكى كر ازين كم بوده كى بازش دهند * صُنع بين كردد بسى رازش دهند سالكان پخته و مردان مرد * چُون فرورفتند در ميدان درد كم شدن اوّل قدم زين ره چه سُود * لاجرم ديكر قدم كس را نبود چون همه در كام اوّل كم شدند * تو جمادى كير اكر مردم شدند عود و هيزم چون به آتش در شوند * هر دو بر يك جاى خاكستر شوند اين به صورت هر دو يكسان باشدت * در صفت فرق فراوان باشدت كر پليدى كم شود در بحر كِل * در صفات خود فروماند بدل ليك اكر پاكى درين دريا شود * از وجود خويش ناپروا شود جنبش او جنبش دريا بُود * او چه نبود در جهان زيبا بُود نبود او و او بود چون باشد اين * از بيان عقل بيرُون باشد اين حكايت كفت چون اسكندر آن صاحب قبول * خواستى جائى فرستادن رسُول چون رسُولان آخر آن شاه جهان * جامه پوشيدى و خود رفتى نهان كفتى اسكندر چنين فرموده است * پس بكفتى آنچه كس نشنوده است در همه عالم نمىدانست كس * كاين رسول اسكندر روم است و بس هيچ‌كس چون چشم اسكندر نداشت * كرچه كفت اسكندرم باور نداشت هست راه از هر دلى آن شاه را * ليك نبود ره دل كمراه را و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين ذكر زبدة المحدّثين و قدوة المحقّقين الحاج ميرزا محمّد اخبارى